تبليغاتX
پری کوچک غمگین...

 

 

قوی ترین زن جهان هم که باشی وقت هایی هست که دستی باید لمس ات کند ، تنی تن ات را داغ کند و لبی طعم لب ات را بچشد . مستقل ترین زن جهان هم که باشی وقت هایی هست که دلت پر میزند برای تکستی که برسد و بخواهد که آرام رانندگی کنی و شام ات را نخورده روی میز نگذاری و بروی . مسافرترین زن دنیا هم دست خطی می خواهد که بنویسد برایش، زود برگرد ، طاقت دوری ات را ندارم ...

 

http://13591388.blogspot.com/2011/04/blog-post_22.html

 

 

 

+ نوشته شده در یکشنبه هشتم آبان 1390ساعت 10:56 PM توسط Blue Fairy |


 

 

چیدمشون.... همه شونو... همه ی همه شونو...
شهین خانم که قیچی میزد، حس میکردم داره بند بند گوشت و پوستمو قیچی می زنه...
می ریختن پایین... تا پایین کمرم رسیده بودن... دسته دسته شلال های قهوه ای پایین می ریختن و کوتاه و کوتاه تر می شدن...

این کوتاه ترین مویی هست که توی ۲۲ سال گذشته داشتم... خیلی کوتاه...
شاید یه جور دلخوشی بودن واسم اما کشتمشون... همه اون خرمن خرمایی رنگ نرم و ابریشمی رو کشتم...

خانومه اومد، با جارو جمعشون کرد و ریخت توی سطل اشغال... ریختشون دور... تیکه تیکه های دلم بود انگار...


 

 

+ نوشته شده در سه شنبه نوزدهم مهر 1390ساعت 2:36 PM توسط Blue Fairy |


 

 

 

http://www.youtube.com/watch?v=ENTGm4ZwSmE&feature=related

+ نوشته شده در دوشنبه بیستم تیر 1390ساعت 7:23 PM توسط Blue Fairy |


 

 

قلبم خسته ست... خیلی... خیلی زیاد... اونقدر که حتی هق هق و های های گریه هم خستگیشو نمیگیره... اونقدر که... حتی مرگ هم... آرومش نمیکنه...

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و یکم اردیبهشت 1390ساعت 10:0 PM توسط Blue Fairy |


 

 

مدتها بود که فقط خدا - و آنهم گاهگداری- احوالی از ما می پرسید... دیگر خدا هم عیالوار شد و گرفتار....

+ نوشته شده در چهارشنبه هفتم اردیبهشت 1390ساعت 4:54 PM توسط Blue Fairy |


 

 

تک تک سلول های تنم درد می کند... روحم درد می کند... همه ی هستی ام درد می کند... درد میکند... درد....

+ نوشته شده در جمعه بیستم اسفند 1389ساعت 9:10 PM توسط Blue Fairy |


 

 

 

صدای باران

قسم به خستگی چشمانم
آسمان چشمانم برای سجود در برابر چشمانت کم می آورند.


دلم ابری آسمان چشمانم ابری
روزگارم ابری.....

 قصه پرستو را برایت گفتم
قصه خود را می گویم:

دختری پشت غزلهای سپید متولد شد
نمی دانم در پشت کدامین میز
ناخواسته به او یاد دادند
آن مرد در باران آمد
و او چه ساده باور کرد...

بزرگتر که شد
نمی دانم کدامین هوای سرد
دلش را لرزاند
کمرش را شکست
و هر چه
کتابهای بچگی اش را ورق زد
نمی دانست
کجا به او گفته اند

 آن مرد می رود ........................................................

 


http://www.backupflow.com/g.htm?id=17301

 

 

 

این خانه عزیز بوده/هست/خواهد بود....

 ۲ ساااااال تمام از عمرم را گذاشتم اینجا... عمر/احساس/امید/عشق......

حالا وقت کوچ رسیده....

بچه که بودم همین روز های آخر اسفند که می شد /همین نیمروزهای روشن که آدم دلش می خواست وطنش را همچون بنفشه ها با خود ببرد هر کجا که خواست/ همین روزها که می شد... چلچله ها/پرستوها کوچ می کردند به سرزمین ما... لانه می ساختند زیر سقف های چوبی برای جوجه های نداشته شان... 

وقت کوچ من هم رسیده... به کجایش را هنوز نمی دانم... شاید به سرزمینی که هیچ کس مرا نشناسد تا بنویسم/لانه بسازم هر طور که دل تنگم خواست....

 

آری.... وقت کوچ پری کوچک غمگین هم رسید.....  

 

وقتی نباشی مهم نیست ، باران ببارد ... نبارد

من زنده باشم ... نباشم ... فرقی که دیگر ندارد

وقتی نباشی چه حرفی؟اصلا چه شعری؟چه عشقی؟

وقتی که هرلحظه بی تو ،داغی به دل می گذارد

وقتی تو بر لب نداری نام ِمن ِشاعرت را

بهتر کسی نام من را دیگر به خاطر نیارد

در لحظه ی جان سپردن بهتر که دیگر نباشد

چشمان خیسی که من را دست خدا می سپارد

نه کوزه...نه نی لبک، نه! در خاک سرد مزارم

ای کاش دستان گرمت یک شاخه مریم بکارد

این شاعرِ قرن حاضر، این بیت را حافظانه

رندانه بر لوح ِ شعرش، طرح تو را می نگارد

دیگر به آخر رسیده این نامه و شاعر تو

از راه دور و به گرمی دست تو را می فشارد

 (رویاباقری)

 

پری کوچک غمگین تو

 

  

 

+ نوشته شده در جمعه بیست و یکم اسفند 1388ساعت 7:16 PM توسط Blue Fairy |


 

 

 

خسته ام مثلِ در آغوش کسی جا نشدن
مردن و منتظرِ وعده ی فردا نشدن


خسته ام، تنگ غروب است و خیابان خالی است
خسته ی تنگ در آغوش کسی جا نشدن

 

سید مهدی موسوی

 

 

 

 

+ نوشته شده در پنجشنبه بیستم اسفند 1388ساعت 6:15 PM توسط Blue Fairy |


 

 

کی میدونه این حسرتها/ چه کرده با روز و شبام....

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در دوشنبه هفدهم اسفند 1388ساعت 10:10 PM توسط Blue Fairy |


 

 

 

به سقف زل زدم از درد تا که خوابم برد.....

 

 

 

 

+ نوشته شده در شنبه پانزدهم اسفند 1388ساعت 2:6 PM توسط Blue Fairy |


DESIGN BY : NIGHT SILENCE X

من
پری کوچک غمگینی را
می شناسم که در اقیانوسی مسکن دارد
و دلش را در یک نی لبک چوبین
می نوازد آرام آرام
پری کوچک غمگینی که شب از یک بوسه می میرد
و سحرگاه از یک بوسه به دنیا خواهد آمد...


صفحه نخست
پست الکترونیک


پیوندهای روزانه

سرعت اینترنت در ایران!/ کارتونی از مهدی صادقی
گفت و گوي نيما حسني‌نسب با خسرو شكيبايي: «آقا، شما مي‌خواهيد بازيگر شويد؟»
خسرو جان! هنوز سينماي ايران كلي با تو كار داشت
بهشتی بهشتی؛ باهنر؟!
بی نهایت زیباست... بی نهایت...
قناعت
دار زدن لاک پشت ها در یک حرکت غیر انسانی
باز هم اعدام....
داغٌم ...
مراحل انجام کار اداری در ایران!
آرشیو پیوندهای روزانه


نوشته های پیشین

آبان 1390

مهر 1390
تیر 1390
اردیبهشت 1390
اسفند 1389
اسفند 1388
بهمن 1388
دی 1388
آذر 1388
آبان 1388
مهر 1388
مرداد 1388
بهمن 1387
دی 1387
آذر 1387
آبان 1387
مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387



جایی همین نزدیکی

مداد رنگی ها
مژگان عباسلو
فاطمه حق وردیان
مسافر
شاهزاده صورتی
پانته ا
رضا سیرجانی
زهرا باقری شاد
مسعود کرمی
احسان پرسا
امیر مرزبان
مهدی نقی پور
نغمه افشار
نیک آهنگ کوثر
یکتا
صدای بلند
غریبه ی مهربان...
چقدر جذاب هستید ؟
Zosia Zija
آذین
کافه چکش... دستنوشته های يك گيله مرد
مسیحا
مریم
قالب های نایت اسکین


    تعداد بازديدها:

Design by : Night Skin


" autostart="true" hidden="false" loop="false" width="80" height="44">